Nimania.net : [About - Contact - Cats]   

دردی است اندر دل   اگر گویم زبان سوزد
دردی است اندر دل   اگر گویم زبان سوزد
دردی است اندر دل   اگر گویم زبان سوزد
دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد   گزارش : فرناز سیفی ، عکس : نیما افشار نادری، روزنامه سرمایه دوشنبه 10 مهرماه 1385 ، سوار مترو که بشوید و ایستگاه امام خمینی پیاده، دیوار ساختمان مترو را هم که دور بزنید، درست اوایل خیابان « قورخانه» در هیاهو بوق ماشین ها و موتورهایی که ویراژ می دهند، یک کتابخانه بزرگ با قفسه های مملو از کتاب به چشمتان می خورد. دیدن کتابخانه آهنی سفید میان این همه هیاهو آنقدر غیر منتظره هست که هر تازه واردی بایستد تا نگاهی به کتاب ها و پیرمرد کتاب فروش بیاندازد که روی یک صندلی تاشو کوچک نشسته است.

نامش ابوذر است؛ همه زندگیش را در یک جمله می ریزد و می گوید:« ابوذر، سید کتاب فروش که پنجاه و پنج سال است همین جا کتاب می فروشم و خدمت فرهنگی می کنم.» عاشق کتاب است و از همان ده سالگی که به تهران آمده است همین جا اول روزنامه و کم و کم کتاب فروخته است. بارها بساطش را بهم ریخته اند و او را به دادگاه برده اند تا دست اخر یک قاضی به قول خود او جوانمرد و انسان پیدا شده است که حکم داده است کار به کار او نداشته باشند و مزاحم کتاب فروختن او نشوند.

با پیرمرد دیگری که صندلی تاشوی خود را کنار صندلی او گذاشته است و بساط سیگار فروشی اش را روبروی خود پهن کرده است آهسته حرف می زند. پیرمرد دوم از او می پرسید روزنامه امروز را داری؟ و جواب می شنود که هنوز نه. سید کتاب فروش پاچه شلوار را کمی بالا می زند و واریس ریشه دوانده در پاها را نشانم می دهد و می گوید:« دیگر نمی توانم روزنامه هم بفروشم. با این واریس پا نمی توانم بروم وروزنامه تحویل بگیرم.» پدر چهار دختر و یک پسر است. دوتا از دخترها دانشجو، یکی دبیرستانی، یکی در داروخانه کار می کند و پسر دیپلمه و بیکار.

دست هایش را جلو چشمانم می گیرد و می گوید: « می بینی دختر جان؟ دست خرس از دست من نرم تر است. تو محله پامنار در خانه ای زندگی می کنم که حیوان هم در چنین جایی زندگی نمی کند، چه رسد به من که انسان و اشرف مخلوقات هستم. من به صبر خدا صبورم و به خواست او راضی.»

در بساط کتاب هایش از رساله دینی کلینی گرفته تا مجموعه اشعار شاملو را پیدا می کنی. کتاب هایی که روی تعدادی از انها گرد و خاک نشسته است و گوشه های بعضی تا شده اند. اشک هایش را که پاک می کند می گوید: « از وحشت باد و باران بنالم یا از رگبارهای بی امان بهار، از گرمای سوزان تابستان یا سرمای استخوان سوز زمستان.» چندین بار به دیدن آقای خاتمی رفته است، به دیدن آقای احمدی نژاد در دورانی که شهردار تهران بودند تا فکری برای مشکلات او کنند. به قول خودش یک زیر زمین سی متری به او بدهند تا بساطش را آنجا ببرد و باز کتاب بفروشد. یک جلد قرآن کریم را در دست می گیرد و می گوید:« این کلام خدا است. کلام خدا باید اینطور زیر برف و باران و آفتاب سوازن باشد؟»

سال شصت و دو عرصه زندگی آنقدر بر اوتنگ آمده است که تصمیم گرفته روی تمام کتاب ها و سراپای خود نفت بریزد و خود را از دار این دنیا خلاص کند. از همان سال محسن آرمین، نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی همیشه حامی و کمک رسان او بوده است. ابوذر می گوید:« خدا از عمر من کم کند و به عمر این جوان نازنین اضافه کند. چند بار باز از شهردای آمدند بساط مرا جمع کنند و این مرد دنبال کارم افتاد تا کاری به بساطم نداشته باشند. از مسئولین وقت ملاقات گرفت تا مشکلاتم را مطرح کنم. مثل یک فرشته حامی در زندگی من است.»

زنی پول کتابی را که انتخاب کرده است می پردازد و ابوذر می گوید: « این اشکی که می بینی اشک شادی است نه غم. من به این مشتری ها افتخار می کنم. می توانستم اینجا سیگار بفروشم و وضعم خیلی بهتر از این باشد. اما هرگز حاضر نیستم اینجا حتا یک نخ سیگار بفروشم.»

سید کتاب فروش، عاشق مطالعه است؛ به ویژه کتاب های تاریخی. نویسنده مورد علاقه اش کلینی و جوادی آملی و شعارش این که آدمی باید تاریخ بخواند تا بداند چه بوده، چه هست و چه خواهد شد. کتابی را در دست می گیرد و می گوید:« ما فقر فرهنگی زیادی داریم دخترجان. بچه مسلمان باید همه چیز بداند و بخواند تا در هیچ بحثی کم نیاورد، متاسفم که حق با علی است اما پلو یزید چرب است.»

هیاهو ماشین ها و دود خفه کننده ، آدم هایی که سر در گریبان به سرعت می روند و می روند، تک وتوک پس کوچه هایی در این شهر هست که آدم هایش هنوز سوداگری عشق می کنند. گذرتان به توپخانه که افتاد، سراغ سید کتاب فروش را بگیرید.

فرناز سیفی

Powered By : Pendar.net